رستگاری در یک هفته ...

خرید بک لینک
رستگاری در یک هفته . . .

نمی دونم وقتی که پست های قبلی رو مینوشتی چه حسی داشتی ، روی کدوم مود بودی ، حس و حال واقعی و همیشگی خودتو بیان کردی یا درگیر یه حال خوش گذرا بودی.

یه حال خوب و موقت که زود تموم میشه و دوباره همون آش و همون کاسه قدیمی ، اصلا نمی دونم این همه کلمات که کنار هم چیده شد ، چقدرش غلو و اغراق آمیز بود و چقدرش حقیقت داشت .

کاری ندارم به این حرفها هر دو پست قبلی رو هر وقت میام و میخونم انرژی خوبی ازش میگیرم ، زیباست برام از بس مدت مدیدی این حرفها رو نشنیدم که اگه بارها و بارها بیام و بخونم ، بازهم برام یه حس خوب غافلگیری داره دقیقا مثه همون روز اول فارغ از اینکه نوشته هات دلی باشه یا نباشه ، راست باشه یا دروغ ، از یه حس همیشگی نشات بگیره یا که هذیان هایی باشه که تو اوج مستی از لب های یه مست خارج میشه .

شاید این دو تا پست برای من تداعی کننده همون ایام شیرین و خوشی بود که سال اول تجربه کردیم ، شاید حرفهایی باشه که من از منِ واقعی تو انتظارشو دارم ، نه منِ خود ساخته و تصنعی و خشن فعلی تو .

چقدر زیبا نوشتی و چقدر زیباتر میشد اگه بیشتر از یک هفته پای همین حرفهات میموندی و لبیک میگفتی به حرفهات و به امیدهای واهی من برای شروع کردن و شاید ادامه دادن دیوونگی روزهای اولمون، اما امان از منِ جدید تو و امان از خرده فرمایشات این منِ مغرور تو ، این منِ نوپا که با منِ قبلی تو زمین تا آسمون توفیر داره و به هیچ وجه دوسش ندارم.

تا میاد همه چی خوب پیش بره تا شخصیت مورد علاقه چند سال پیش خودمو زنده کنم و از وجودش گرد و خاک پاک کنم و تیمارش کنم تا رخ جلوه بده و دوباره همه چی خوب پیش بره نمیدونم چه اصراریه و چی میشه که این من سرکش و بی رحم تازه ای که از خودت ساختی این اواخر که اونم فقط و فقط برای مواجهه با منه میاد و گند میزنه به تمام کاسه کوزه هام و گم و گور میکنه بند و بساطمو و پنبه میکنه هرچی که رشته بودم.

یک هفته فوق العاده ایده آل رو تابستون امسال برام ساختی یه هفته ای که لحظه به لحظه شو دوس داشتم ، هر لحظه از حال همدیگه با خبر بودیم ، یه هفته با هم گفتیم و خندیدیم.

یک هفته که به این باور رسیدم تموم شد روزگار زهرماری و بد قواره و قراره بعد از این بالاخره روی خوش تو و دنیا و روزها رو ببینم.

غافل از اینکه این شرایط زودگذر بود و با تغییر مود تو و عوض شدن حالت این بار هم به بی تفاوت ترین شکل ممکن قراره ازم فاصله بگیری و این بار هم دردناک تر از دفعات قبل واقعیت بهم سیلی بزنه و بگه : هیچی تغییر نمیکنه بلکه این امیدِ محض از یه تقویم به یه تقویم دیگه منتقل میشه و این فقط و فقط یک زنگ تقریح بود.

اشتباه راه میری یا راه رو اشتباه میری برام مهم نیست دیگه.

این روزها واقعا بهم ثابت شد که تغییر کردی و تلافی تلخی های زندگیتو و تلافی زخم هایی که بقیه بهت زدن رو از من میگیری وای که چقدر منصف شدی!!!

کسی که زمانی جز من فرد غریبه مذکری رو توی چنته نداشت الان با خیلی ها حشر و نشر داره اونقدر که دیگه بود و نبود من حتی خاطرات خوش گذشته براش پشیزی ارزش نداره.

آدمی که یک روز با قاطعیت تمام از من دفاع میکرد ، آدمی که قهرهاش مصنوعی بود و به ساعت نمیرسید ،
آدمی که با شجاعتی مثال زدنی منو فرد مورد علاقه خودش معرفی و مثه خود من دوری رو تاب نمیاورد.

الان کسی شده واسه خودش ، یک روز من میشم یه دوست خوب براش ، یه روز داداش ، یه روز هم تو دل این نوشته ها از من به عنوان عشق و آرامش یاد میکنه واقعا من چی ام و کی ام بالاخره ؟؟

اون دختری که روزی کوچکترین ناراحتی و دلخوری من میشد دلیل یک اس ام اسش برای پرسیدن قهری باهام ؟ چته ؟ و...

الآن اونقدر سنگدل شده یا حداقل سنگدل تا میکنه با من که نه تنها منو درک نمیکنه بلکه تقصیر گردن من میندازه و باعث و بانی این روزها رو احساسی بودن من میدونه .

یک روز و روزگاری یه شخص حقیقی بودم برات اما روزی رسید که خلاصه شدم روی کاغذ و نوشته هات تو وبلاگ.

من که همیشه فوبیای همین روز رو داشتم و رسید بالاخره ، اما من این روزها رو نمیخواستم و اگه خدا بهم قدرت پیش بینی آینده رو میداد و کیفیت این روزهای رابطه مونو میدیدم اصلا شروعش نمیکردم.

به یاد ندارم کسی رو به اندازه تو اینقدر دوست داشته باشم و برام با ارزش باشه.

برای بر گشت تو کاری از دست من ساخته نیست دیگه هر راهی رو که فکرشو کنی امتحان کردم ولی نشد اونقدر محال شدی برام که باید یه کار خارق العاده انجام بدم مثلا قاتلِ مرگ باشم و مرگ رو برای همیشه از پا در بیارم!!

حالا که نگاهت به من تغییر کرده و ثابت کردی که علاقه من برای تو محلی از اعراب نداره ، تصمیم گرفتم وقتی که تو برای دل من حاضر نیستی فداکاری کنی و از خودگذشتگی کنی حداقل برای اثبات اینکه بفهمی که من چقدر دوست دارم به تصمیم و رای تو احترام بذارم و خودمو ازت دور کنم و خلاصه بشم به همین جا.

کاری که چند ماهی هست از شروعش میگذره.

من که توی این سنگ، کاغذ ، قیچی هیچوقت سیمای برنده رو نداشتم.

حالا دیگه هرچه بادا باد یا خودت یه روز برمیگردی و یا که هیچی تغییر نمیکنه و تقدیر و زندگی تورو به یک دریای دیگه و به ساحلی دیگه میبره.

زیاد حرف زدم هرچند خلاصه کردم حرفهامو تا نشه مثنوی هفتاد من.

شاید هم منم مثه تو سرشارم از کلمات و بی تابم برای نوشتن...!

مسافر یکشنبه ها...

ما را در سایت مسافر یکشنبه ها دنبال می‌کنید

برچسب: رستگاری, نویسنده: بازدید: 63 تاريخ: شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 12:45

صفحه بندی