به من بگو کجا به خنده می رسیم؟

خرید بک لینک

به من بگو کجا به خنده می رسیم؟

مدت ها بود که مترصد این بودم که فارغ از تمام هیاهوها و اتفاقات روزمره زندگی بنشینم و روبه روی تو ، گپ و گعده ای به راه بندازم و به اندازه تمام سالهایی که با حسرت ندیدنت و حسرت نزدن حرف هایی که موند رو دلم باهات صحبت کنم و به اندازه تمام روزهایی که بعد از تو ندیدمت ، ببینمت .

حالا اینکه بارها و بارها به دلایل مختلف نشد و نخواستی و یا اینکه نشد که بشه به کنار ، ولی همیشه تشنه یک قرار ملاقات بودم اون هم با کسی که اونقدر برات عزیزه که به هیچ عنوان نمیشه فراموشش کرد.

همیشه به این فکر میکردم که دوباره رو در رو شدن و همدیگه رو دیدن اون هم بعد از 5 سال آبستن چه اتفاقات و برخوردهایی میتونه باشه و چه مزه ای میتونه بده.

البته این درست که میون این 5 سال دو سه باری دیدیم همو ولی خودتم خوب میدونی که اون دو سه باری هم که چشمم به جمال حضرتعالی روشن شد بیشتر اسمش مواجهه بود تا دیدار.

مدتی که کنار هم گذروندیم بدون شک برای من یک ایده آل به تمام معنا محسوب میشد و شاید بیراه نباشه اگه بگم برای تو شاید یه توفیق اجباری محسوب میشد ، زمانی که سنگ بنای رابطه ی منو تو شکل گرفت نتونستم حق مطلب رو به خوبی ادا کنم و قدر تک تک ثانیه هایی که کنار هم نفس میکشیدیم رو بدونم البته انصافا خبری از فردا ، یعنی همین امروز نداشتم و گرنه به سادگی از کنارش رد نمی شدم.

فکر نکردم به امروز خودم و به امروز تو و به تغییراتی که ممکن بود احساس و اعتقاد و خیلی چیزهای دیگه رو شامل بشه ، خورشید 5 سال طلوع وغروب کرد و حسرت یک دل سیر دیدار تو هیچوقت فروکش که نکرد هیچ بلکه هر روز شعف دیدارت شعله ور تر شد.

بالاخره فرصت پا داد و دیدار ما شکل گرفت ، درست توی ماه تولدم خودمو به هر نحوی که بود رسوندم به تو به امید تکرار روزهایی که ما قبل از این به منو تو گذشت.

دقت کردی وقتی مشتاقی یه اتفاق خیلی خوب برات بیفته زمان چقدر دیر میگذره؟

برای من هم هین حالت پیش اومد انگاری به ثانیه شمار ساعتم وزنه 100 کیلویی بسته شده بود و زمان به کندترین شکل ممکن میگذشت و سرشار از ذوق و غرق تو خیالات بودم که بعد از 5 سال چه شکل برخوردی قراره داشته باشیم.

لحظه ها رو با همین خیالات طی کردم و روز و لحظه موعود بالاخره رسید:

در نگاه اول هنوز هم همون آدم سابق بودی ، همون خوش سلیقگی تو انتخاب لباس ، همون آرایش به اندازه ، همون غرور توی راه رفتنت ، همون آروم بودن و همون خوش صحبتی

دروغ نیست اگه بگم که انتظار یه برخورد فوق العاده سرد و خنثی رو از تو داشتم ، ولی از همون ثانیه اول با دیدن احوالپرسی گرمت خیلی زود برگشتم به 5 سال پیش و برای این غافلگیری با مزه ت خیلی خیلی ذوق زده شدم ، یک آن حس کردم که شخصیت سرد این سالهات فقط پشت تلفن حضور داره.

و خنده دار تر اینکه تو همون دقایق اوله قرار رو بر این گذاشتم که از این به بعد بیشتر معاشرت های منو تو به صورت دیداری باشه تا گفتاری و شنیداری ، لذت می بردم و هظ می کردم از ثانیه هایی که متاسفانه داشت با نهایت سرعت میگذشت و خودم رو شادترین فرد روی زمین تصور میکردم که بالاخره سماجت جواب داد و من شدم غالب قایم باشک های لعنتی دو نفره مون.

بالی برای پرواز نداشتم و گرنه شک نکن که هزاران پا از سطح زمین فاصله میگرفتم و پرواز میکردم از خوشی

گرفتن دست های تو بعد از 5 سال ، سر گذاشتن روی شونه هات و بوسیدنت با تمام وجود برای من نوید بخش اتمام روزهای لعنتی و شروع فصل جدید بود.

میزان هیجان و ترشح آدرنالین بدنم به قدری رسیده بود که از شدت خوشحالی دیوانه وار تپش قلب گرفته بودم و شاید اغراق آمیز نباشه اگه بگم هرکس دیگه اگه جای من بود احساس منو توی این لحظات تجربه میکرد.

همه چی در بالاترین سطح ممکن داشت برگزار میشد و به پیشنهاد من برای چند لحظه نشستن و توقف موافقت کردی ، برای نوشیدن یه چای داغ تو هوای خنک

که هرچند چای بهونه ای بود برای نشستن و گفتن اصل مطلب همیشگی جهت تجدید روزهایی که خیلی خوش گذشت.

چون همه چی داشت خوب پیش میرفت من هم خیلی خوشبین شده بودم به اینکه امشب بالاخره قائله به خیر و خوشی تموم میشه و تو برمیگردی و دوباره روزهای خوب میرسه ولی طولی نکشید که قصر آمال و آروزهام خیلی زود روی سرم آوار شد و احساس کردم با سر شیرجه زدم اونم تو یه استخر منجمد.

شاید اونقدر علاقه مو بهت گوشزد کرده بودم که دیگه گفتن دوباره این قبیل حرفها اگزجره شده بود برات و هرچه بیشتر ادامه میدادم بیشتر غرق میشدم در پیله تنهایی که ما قبل این برای خودم ساخته بودم.

دردناک تر اینکه هرچه بیشتر بهت ابراز علاقه میکردم بیشتر به این سمت و سو سوق داده میشدم که این فقط یه حسه و هرچقدر هم که از دلتنگی هام میگفتم برات محکوم میشدم به ترحم.

برای اولین بار شنیدم که حتی 5 سال پیش هم علاقه ای به من نداشتی و فقط برای گذراندن ایام و لحظات تلخی که داشتی و فقط و فقط برای اینکه فارغ باشی از حس هایی که داشتی راضی یه ایجاد این رابطه شدی

خیلی راحت این حرف رو زدی در حالی که من اصلا توقع نداشتم اینجوری تبر بزنی به خاطرات خوشی که داشتم.

شوکه شده بودم و به این فکر میکردم که این حرف رو برای این زدی که منو منزجر کنی از خودت یا واقعا هیچ حسی نداشتی بهم ، بهت زده بوم و نمیشنیدم که داری چی میگی ، نگاهم دوخته شده بود توی صورتت و میدیدم که فقط لبهات تکون میخورن و جمله ها رو واو به وا ادا میکنی.

اگه واقعا هیچ علاقه ای وجود نداشت باید همون روزهای اول گفته میشد ، شاید گفتن این حرف توی اون روزها از خیلی از اتفاقات بعدی جلوگیری میکرد و شاید در جهت دادن احساسات من هم تاثیر داشت.

توی تک تک جمله هات میشد به صورت غیر مستقیم فهمید که دارم رابطه ای یک طرفه رو تقاضا میکنم ولی هنوز هم معمای تغییر تو به این شکل ، در این حد بی عاطفه (حداقل در برابر من) برام لاینحل مونده و هنوز هم برام غیرقابل باوره این قبیل رفتارهای تو.

اما چه سود که هرچقدر من اصرار میکردم به بقای تو ، تو بیشتر مترصد میشدی برای بستن دهن من

حاضر بودم تحت هر شرایطی باشم و ادامه داشته باشه این خوشی و خودم رو برای پذیرفتن شروط تو در ازای شکل گیری رابطه ی جدید آماده کرده بودم .

ازم میپرسی چرا دوست دارم عذاب بکشم؟

اگه با سوال بخوام جواب بدم باید من بپرسم که چرا دوست داری عذابم بدی ؟

وقتی که من بی نهایت دوستت دارم.

علاقه ای که به تو به عذاب ازش یاد میکنی برای من مثه سوزوندن برگ های شانس یکی بعد دیگریه که شاید نظرت عوض شه و دوباره تکرار بشه خاطرات خوشی که توی عمرم محاله ممکنه دوباره تکرار بشه.

دیگه لحظات آخر دیدار برام کاملا مایوس کننده و سرشار از خواهش و التماس گذشت.

حتی راضی شدم که به قول خودت برات یک دوست معمولی باشم مثه خیلی های دیگه که اون هم بعد گذشت چند روز کاملا ملغی شد و زدی زیر حرفی که زدی

ملاقات ما تموم شد و مهیای برگشتن شدم.

دیگه خودم رو آماده کرده بودم برای مواجهه با برخوردهای قبل

برای شنیدن بوق های ممتد پشت تلفن

برای sms های بدون جواب

برای خونده نشدن حرفهام اون هم وقتی که آنلاین هستی

فهمیدم که دیدار حضوری هم نتونست تورو متقاعد کنه برای پذیرفتن من

فهمیدم که حالا حالاها و چه بسا تا آخر عمر هم دیگه برنمیگرده اون روزهای خوش.

المیرا حتی توی مخیله من نمیگنجید که روزی برسه که من بشم یک نفرت .

فکرشم نمیکردم که روزی برسه من دیوانه وار سعی در اثبات خودم به تو داشته باشم و تو خیلی راحت چشم ببندی و خط بطلان بکشی به هرچه که بود و گذشت.

متصور نمیشدم بدبختی این روزهامو و اینکه چقدر دردناک میتونه باشه یادآوری خیلی حرفها و خیلی روزها برای کسی که خودشو زده به فراموشی

کسی رو که خوابه میشه بیدار کرد ولی کسی که خودشو به خواب زده چی...؟

هنوز هم باورش سخته برام که چرا درک نمیکنی من با تمام وجودم دوستت دارم

اصرارت به پس دادن هدیه ناقابلی که برات تهیه کرده بودم هم اون شب به دلشکستگیم اضافه کرد.

رفیق بی معرفت

حالا که اصرار به رفتن داری باشه برو ولی

حداقل فراموش نکن خاطرات لذت بخش گذشته رو

اونقدر این حرفها شد پست وبلاگمون که نوشته هام همه شده عین هم

بارها گفتم و بازهم میگم هنوزم این امید رو دارم که یک روز تو برمیگردی و امیدوارم که برگردی

حتی اگه از عمر من یک روز دیگه باقی مونده باشه

رفیق جان

امیدوارم که همیشه سالم باشی و تنت به ناز طبیبان مدعی نیازمند مباد.

امیدوارم یه روز همه چی خوب بشه و برگردی

یک روز خوب در آینده ای نزدیک

شاید فردا باشه اون روز خوب شاید سالیان بعد

من که منتظر اون روز میمونم

تا اون روز هر از گاهی برام بنویس و حالمو بپرس و سراغمو بگیر

دانلود

مسافر یکشنبه ها...

ما را در سایت مسافر یکشنبه ها دنبال می‌کنید

برچسب: خنده,رسیم؟, نویسنده: بازدید: 26 تاريخ: سه شنبه 24 مرداد 1396 ساعت: 10:20

صفحه بندی